قـلـــ♥ـــــب مشتــــرک_قسمت چهارم - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 13:33
بعد از خوردن صبحونه با ایینه های دق قراره با ایاتو تمرین کنیم... آخه من موندم این آیاتو...میخواد معلم من بشه؟؟ من که ریجی و سوبارو رو خیلی بیشتر دوست دارم راستش ریجی خیلی خیلی خیلی دوست داشتنیه...و هیچ کدومشون به پاش نمیرسین با صدای خنده ریجی همه برگشتیم سمتش و با تعجب نگاهش میکردیم شو-چیزی شده؟؟ ری
قـلـــ♥ـــــب مشتــــرک_قسمت پنجم - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 13:33
سوبارو-من فقط میخواستم قدرتمند بشم... -منظورت چیه؟ سوبارو-خب...تو میدونی که خون اشام ها وقتی ماه هلالی میشه قدرتشون به حداقل میرسه... -خب... -خب...راستش...با خودم فکر کردم که اگه من بتونم قلب یه انسان رو داشته باشم و بدن یه خون اشام... ریسا-صبر کن...تو...تو یه ذره فکر نکردی من چه احساسی دارم... سوبا
قـلـــ♥ـــــب مشتــــرک_قسمت ششم - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 13:33
کاناتو-بعضی چیزا هیچ وقت عوض نمیشن و با عوض شدنشون حس میکنیم چیزی رو از دست دادیم همه برگشتن سمت کاناتو کاناتو-ریسا....زود باش امروز قراره من استادت باشم ریسا-ب...باشه... شو نگاهی به ایاتو کرد و گفت-مثل اوندفعه نشه... به شو نگاه کردم و گفتم-ایاتو رفت تا اونو بگیره...تقصیر من بود که اومدم بیرون... شو
قـلـــ♥ـــــب مشتــــرک_قسمت هفتم - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 13:33
(این عکس مامان سوبارعه این لباسیه که اون پسر بچه تو دستش بود پس ینی پسر بچهه سوباروعه همین لباسم رو تخت ریسا گذاشته بود.) ریسا: از وقتی خوابیدم همش دارم خواب های عجیب و غریب میبینم... یا بهتر بگم گذشته یه آدم دیگه رو میبینم... چشمام رو نیمه باز کردم و به پنجره نگاه کردم خوشبختانه پرده هاش رو نکشیده
قـلـــ♥ـــــب مشتــــرک_قسمت هشتم - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 13:33
به پشت سرم نگاه کردم که چشمم به کسی افتاد جرقه ای تو ذهنم به وجود اومد... درسته...همینه...این باعث میشه به جواب برسم... جواب همه مشکلات من همین کسیه که جلوم ایستاده اون کسیه که قسمتی از وجودم باهاشه...اون جواب تمام سوالاته... سوبارو اومد نزدیکتر و با اخم همیشگیش پرسید -تو...اینجا رو از کجا پیدا کر
قـلـــ♥ـــــب مشتــــرک_قسمت نهم - تاریخ: 1396/4/7 ساعت: 13:33
با تکون هایی که میخوردم از خواب بیدار شدم... دستم رو تو موهام فرو کردم و اتفاقات دیشب رو تو ذهنم مرور کردم... بعد از اینکه دیشب به خواب رفتم ... همه چیز تو خلسه فرو رفته و محیط اروم خونه مثل خیابونی شده که بعد از گذشتن از یه زمان شلوغ الان مثل یه صحنه خالی شده... زمان زیادی گذشت تا موقعیت رو درک کنم
عکس های داستان+(توضیحات) - تاریخ: 1396/3/14 ساعت: 2:43
ریسا توی وضعیت فعلی داستان... قبلا هم بهتون گفتم که ریسا از اولش موهاش سفید نبوده و ... بعدا توی قسمتای بعدی میفهمید که چرا موهاش سفید شد... فعلا روند داستان با این حالت از ریسا پیش میره و در اینده موهاش سفید میشه... موضوع بعدی لباسیه که براتون توضیحش دادم و احساس کردم توی توضیحات لباسه مبهمه برا
قـلـــ♥ـــــب مشتــــرک_قسمت اول - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 21:25
با شنیدن صدای بارون و رعد و برق از جام پریدم... وقتی ساعت رو دیدم جا خوذدم ساعت هشت صبحه اما چرا هوا اینقدر تاریکه... سریع از اتاق زدم بیرون تا ببینم چی شده...اما وقتی در اتاق رو باز کردم متوجه شدم اینجا اون جایی نیست که من زندگی میکردم... با وحشت به اطراف نگاه کردم دور تا دورم پر از درخت بود و مه ه
قـلـــ♥ـــــب مشتــــرک_قسمت دوم - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 21:25
(قلب مشترک...آبیا این برای دونستنش کافی خواهد بود؟) با گیجی دوباره سرم رو برگردوندم و به اطرافم نگاه کردم اما هیچ اثری از وجود اونا نبود کاغذ رو توی دستم مچاله کردم و و روی تخت نشستم هنوزم فکر میکنم اینا یه خوابه و من به زودی بیدار میشم احتمالاتی که توی ذهنم به وجود میان تیکه تیکه من رو از درون نابو
عکس - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 21:25
یه عکس خوشگل از ساکاماکیا
قـلـــ♥ـــــب مشتــــرک_قسمت سوم - تاریخ: 1396/3/12 ساعت: 21:25
توی همین فکرها بودم که احساس کردم یکی داره نگاهم میکنه وقتی که برگشتم...هیچ کس اونجا نبود... سریع دویدم سمت خونه...خونه که نیست قصره...از بس بزرگه... حیاط خیلی بزرگه و البته من میدونم الان توی حیاط نیستم فقط توی یکی از باغهای قصرم هرچقدر سرعتم بیشتر میشد اون سریعتر میومد دنبالم... خدااایااا این خونه